
سعدالله زارعی
تحولات هفته اخیر یمن نشان داد فضای منطقه در وضعیتی محاسبه ناپذیر قرار دارد. ۱۲ سال از زمان آغاز جنگ ائتلاف عربستان علیه یمن میگذرد در این میان سه کشور عربی یمن، عربستان و امارات بیش از هشت سال درگیر جنگ بودند و در نهایت ائتلاف ضد یمن را از هم گسیخت، امارات خاک یمن را ترک کرد و مذاکراتی میان ریاض و صنعا شکل گرفت اما نتیجه ملموسی در پی نداشت. جنگ علیه غزه، یمن را وارد معادله جدیدی نمود. این معادله با جنگ علیه لبنان و جنگ علیه ایران استمرار پیدا کرد و یمن را به ضلعی خاص با ظرفیتی ویژه در همه معادلات منطقه تبدیل نمود. شکست آمریکا در جنگ علیه ایران سبب شد یمنیها یک بار دیگر درباره مسائل میان خود و عربستان که در جریان هشت سال جنگ و دو سال مذاکره به جایی نرسیده بود و امیدی هم به نتیجه در زمانی نزدیک وجود نداشت، تامل کنند.
حاصل تامل یمنیها این شد که معادله نظامی را برای رفع حصار دریایی و هوائی برقرار کنند به این معنا که ادامه استفاده سعودی از دریای سرخ را به رفع حصار از فرودگاهها و بنادر یمن منوط کردند. در این میان سعودی که به دلیل وضعیت جدید تنگه هرمز و تسلط عملیاتی ایران بر آن، خود را در تنگنای زمان میدید برای حل مسئله ظرفیت نظامی خود شامل بمبافکنها و نیروهای شبه نظامی قبایلی را علیه یمن وارد کار کرد و البته همزمان پالسهای مذاکراتی هم برای طرف مقابل ارسال کرد اما هدف آن احیاء مذاکراتی که از دو سال پیش متوقف گردید نبود، نوعی غافلگیری و خرید زمان مد نظر داشت. به نفع سعودیها بود که برای کنترل بحرانی که به دلیل جنگ میان آمریکا و ایران دامنگیر آنان شده است، محاصره یمن را شُل کنند تا آسیبی به وضع عادی بابالمندب و دریای سرخ وارد نگردد اما گویا در عربستان هم مانند آمریکا، شخص حسابگری وجود ندارد تا مصلحت واقعی کشورش را تشخیص دهد و یا اینکه از منظر سعودی هر گونه امتیازدهی به مبارزان سخت کوش یمن، گسترش نفوذ داخلی و منطقهای آنان را در پی خواهد داشت. از این رو عربستان راه سخت حمله نظامی به صنعا با استفاده از بمبافکنها و مزدوران را انتخاب کرد.
با ورود عربستان به فاز نظامی علیه دولت یمن، سید مجاهد عبدالملک بدرالدین الحوثی معادله محاصره در برابر محاصره را به اجرا گذاشت و تردد در دریای سرخ را برای کشتیها و نفتکشهای از مبدأ بنادر یا به مقصد بنادر سعودی ممنوع کرد. انصارالله همزمان معادله فرودگاه در برابر فرودگاه و بندر در برابر بندر را به اجرا گذاشت و در دورهای کوتاه به چندین پایگاه نظامی، فرودگاه و بندر عربستان حمله کرد و حتی دامنه آن را به میدان نفتی بقیق در شرق عربستان کشاند.
واکنش چند وجهی یمنیها غافلگیرکننده بود چرا که در قامت یک ارتشِ قدرتمندِ کامل و مجهز به تکنولوژی روز و سیستم اطلاعات نظامی درجه یک ظاهر شد. عربستان تلاش کرد تا کشورهای چین و روسیه را عامل تحرک مؤثر تکنولوژیک ارتش جوان یمن معرفی و پای عراق را نیز به معرکه باز کند. از این رو دو هفته پیش به شش نقطه در استانهای جنوبی عراق حمله کرد. در واقع این فرافکنی اعتراف به قدرت یمن و فقدان قدرت مواجهه عربستان با آن به حساب میآيد.
پس از شکست در حملات هوائی و بسته شدن دریای سرخ روی کشتیهای سعودی، ریاض تلاش کرد تا بلکه از داخل یمن گریزگاه و چارهای پیدا کند. بر این اساس در سه استان مأرب در شرق، الجوف در شمال و تعز در جنوب صنعا به تجمیع نیرو با هدف تصرف صنعا یا به هرج و مرج کشیدن آن دست زد. خبرها بیانگر آن است که عربستان دستکم چهار لشکر پیاده و زرهی را برای رسیدن به مقصود در این سه استان وارد کار کرد و این در حالی است که به دلیل استفاده از مشابه این ظرفیت در جنگ پیشین علیه یمن، ابتکار به حساب نمیآید. در این بین انصارالله چهار روز پیش ۱۳ مرداد دست به عملیات پیشدستانه علیه نیروهای تجمیع شده زد. یمنیها توانستید در هر سه استان نقاطی را به تصرف درآورند و بخصوص در رویک، عبر و ثنیه ضربات سنگینی به مزدوران سعودی بزنند که رویتر از دهها نفر کشته و صدها نفر زخمی خبر داد و سعودی به ۸۸ زخمی تصریح نمود. «بسیج عمومی جمهوری یمن» همزمان با این روند طی بیانیهای اعلام کرد حرکت ترکیبی ارتش و نیروهای بسیج مردمی جهت آزادسازی بخشهای اشغال شده و بازپسگیری ثروتهای غارت شده آغاز شده است. در این زمان، ارتش یمن نقطهای در شمال ینبع، مهمترین بندر صادراتی سعودی را مورد هدف قرار داد تا به ریاض یادآور شود در پی راههای جایگزین نباشد.
اینکه یمنیها همزمان از آزادسازی مناطق جدا شده که لااقل هشت استان اکثراً پهناور را شامل میشود و هم از محاصره مطلق عربستان، صدها کیلومتر دورتر از سواحل یمن در دریای سرخ حرف میزنند و عملا به این سمت در حرکت هستند نشان داد در حد فاصل آتشبس سال ۱۴۰۰ تاکنون انصارالله یمن بیکار نبوده و علیرغم نقشآفرینی نظامی به نفع متحدان خود، فلسطین، لبنان و ایران در حدفاصل ۱۴۰۲ تاکنون چه قدرتی به هم زده است! این اعجاب برای دشمنان اسلام بسیار نگرانکننده و برای امت اسلامی بسیار شوقانگیز است. دست زدن به عملیات سنگین علیه سه لشکر پیاده و زرهی سعودی در سه منطقه از یمن که «محمد شوکه» عضو دفتر سیاسی جنبش انصارالله، آن را پیشدستانه خوانده است دارای اثر راهبردی است. سعودی به خوبی میداند که ظرفیت فعال نظامی بومی آن برای انجام عملیات پیاده و زرهی کمتر از ظرفیت فعال یمن است و گسیل عناصر استخدام شده بعضی از قبایل جنوب و شرق یمن نمیتواند معادله نظامی کنونی که به نفع انصارالله و ارتش یمن هست را تغییر بدهد. پس به نفع عربستان است که همانطور که یمنیها به آن تصریح میکنند اولاً راه وحدت و تمامیت ارضی یمن از المهره در مرز عمان تا صعده در شمال با پایتختی صنعا را با سنگلاخ مواجه نکند و ثانیاً حصار یمن و موانع ظالمانه بر سر راه رفت و آمد هوائی و دریایی به یمن را کنار بگذارد. این دو خواستهای گزاف نیست. اگر گزاف میداند باید در انتظار شکلگیری همین دو مشکل برای خود باشد؛ مشکلی در تعامل با قومیتهای خود و مشکلی در برخورداری از اتصالات هوائی و دریایی با محیط بیرونی. هر چیز خوب برای همه خوب است و هر چیز بد برای همه بد است. روا نیست خوب و بد تقسیم شود، سهم یک ملت، بد و سهم دیگری، خوب باشد.

علیحسنحیدری
در برهههایی از تاریخ، وحدت یک فضیلت اخلاقی نیست یک ضرورت ملی و راهبردی است. امروز ایران در چنین نقطهای ایستاده است. پیام اخیر رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله سید مجتبی خامنهای، که «اصرار بر وحدت کلمه و اتحاد مقدس» را از «اصولیترین امور در این برهه» دانستهاند، دقیقاً ناظر به همین ضرورت است. در این نگاه، اتحاد یک تاکتیک برای عبور از یک بحران نیست. یک اصل بنیادین برای حفظ عزت، استقلال و امنیت کشور است.
اتحاد مقدس یعنی جامعه در مسائل اساسی دچار چندپارگی نشود، یعنی اختلاف سلیقه جای دشمنشناسی را نگیرد. یعنی نقد، به تخریب تبدیل نشود. رقابت سیاسی سرمایه ملی را نسوزاند. کشور ممکن است در مسائلی دیدگاههای متفاوت داشته باشد، اما در برابر دشمن خارجی، حفظ تمامیت ارضی، استقلال، امنیت ملی و عزت ایران، باید خطوط مشترک همه ایرانیان باشد.
تجربه تاریخی نیز نشان داده است که دشمن پیش از آنکه به قدرت نظامی یک ملت حمله کند، بر شکافهای درونی آن تمرکز میکند. اختلاف میان مردم و مسئولان، بیاعتمادی اجتماعی، منازعات جناحی و تخریب سرمایههای ملی، برای دشمن فرصت میسازد. از همین رو، وحدت ملی فقط یک توصیه اخلاقی نیست بخشی از قدرت ملی است. هر اندازه جامعه منسجمتر باشد، هزینه فشار خارجی بیشتر میشود و امکان تحمیل اراده بیگانه کاهش مییابد.
البته اتحاد به معنای تعطیل کردن نقد نیست. اتفاقاً نقد مسئولانه یکی از پایههای سلامت جامعه است. جامعهای که هیچ نقدی در آن شنیده نشود، دیر یا زود گرفتار آسیبهای بزرگ میشود. تفاوت در این است که نقد برای اصلاح باشد، نه برای فرسایش اعتماد عمومی. برای حل مسئله باشد، نه تولید تنش و بحران. برای تقویت مدیریت کشور باشد، نه تغذیه خوراک تبلیغاتی بنگاههای خبری دشمن.
از همین منظر، برخی اظهارنظرهای نسنجیده و بیمبنا که گاه از سوی بعضی چهرههای مذهبی یا برخی عمامهبهسرها مطرح میشود، نیازمند تأمل جدی است. هر سخنی که بدون سند، بدون شناخت شرایط و بدون توجه به پیامدهای اجتماعی مطرح شود، میتواند به جای خدمت به سرمایه اجتماعی آسیب بزند. سخنی که مردم را مقابل یکدیگر قرار دهد، مسئولان را بیدلیل تخریب کند یا در شرایط حساس، تردید و بدبینی ایجاد کند، حتی اگر از زبان یک روحانی و با ادبیات دینی بیان شود، نه تنها در خدمت دین و انقلاب نیست، بلکه شکلی از خیانت محسوب میشود.
روحانیت در تاریخ ایران، همواره بیشترین اثرگذاری را داشته که سخنشان از عقلانیت، تقوا، بصیرت و مسئولیت اجتماعی برخوردار بوده است. امروز نیز مردم از برخی چهرههای ملبس به لباس مقدس روحانیت و منسوب به خانواده وزین و محترم حوزه علمیه، بیش از هر چیز، انتظار دارند که شایعات و شبهات دشمنساخته را تکرار نکنند، شایعه را به جای خبر ننشانند، اختلاف را دامن نزنند و از منبر و تریبون برای حل مسئله استفاده کنند. «سازهای ناکوک» برخی ذیل عناوین مقدس و مظلوم مانند حزبالله در هنگامهای که کشور در وضعیت جنگی قرار دارد و نیاز مبرم به آرامش و انسجام دارد، نه نشانه شجاعت است و نه نشانه انقلابیگری، بلکه اگر نگوییم همنوایی، بازی در زمین دشمن است. گاهی یک سخن نسنجیده میتواند بیش از دهها اقدام دشمن، فضای جامعه را ملتهب کند.
پیام اصلی «اتحاد مقدس» این است که اختلاف را به دشمنی تبدیل نکنیم. نقد را به تخریب نکشانیم. رقابت را به شکاف ملی تبدیل نکنیم و مهمتر از همه، اجازه ندهیم دشمن از اختلافات داخلی برای ضربه زدن به ایران استفاده کند.
امروز ایران بیش از هر زمان دیگری به یک جبهه ملی منسجم نیاز دارد جبههای که در آن مردم و مسئولان، نیروهای دفاعی، حوزه و دانشگاه و همه دلسوزان ایران عزیز، با وجود تفاوتهای فکری، حول منافع اساسی کشور کنار یکدیگر بایستند. این همان معنای واقعی وحدت است وحدتی که نه چشم بر ضعفها میبندد و نه اجازه میدهد اختلافها، اصلِ «ایران اسلامی» را که امروز مورد هدف دشمن است، به حاشیه ببرند.
اتحاد مقدس یعنی در برابر دشمن، نماینده مشت گرهکرده ملت برگزیده باشیم باید توجه داشت که ایران قدرتمند، از جامعهای متفرق ساخته نمیشود. قدرت ایران از مردمی برمیآید که برغم داشتن اختلاف سلیقه، اما دشمن مشترک را میشناسند نقد میکنند، اما کشور را تضعیف نمیکنند و در لحظه حساس، منافع ایران را بر موضوعات فرعی و منافع جناحی و شخصی مقدم میدانند. امروز هر سخنی که به انسجام ملی کمک کند، به قدرت ایران میافزاید و هر سخنی که در جامعه تولید دوقطبی کند و آن را متفرق و بیاعتماد سازد، آگاهانه یا ناآگاهانه، قدرت ملی را تضعیف خواهد کرد. بنابراین در چنین شرایطی، پیام «اتحاد مقدس» یک پیام ساده نیست یک راهبرد برای حفظ ایران است. دشمن امروز با وجود بسیج تمام امکانات مادی و معنوی، در شکستن «دیوار اتحاد ملی» ناکام مانده است و اتحاد ملی، تاکنون بزرگترین مانع تحقق راهبرد دشمن برای فرسایش، وحدت ملی، امنیت ملی و قدرت ملی ایران اسلامی بوده است. مراقبت کنیم که تبدیل به پیادهنظام دشمن برای درشکستن وحدت ملی نشویم. با وجود جنگ ترکیبی دشمن علیه موجودیت ایران اسلامی، امروز وحدت دیگر یک فضیلت اخلاقی نیست خط مقدم دفاع از ایران و اسلام است.

صلاح الدین خدیو
امضای پیمان میان پاکستان، عربستان و ترکیه در روز جمعه و در شهر مکه، به عنوان مقدسترین زمان و مکان در جهان اسلام، واجد اهمیت نمادین قابل توجهی است.
سه قدرت مهم مسلمان سنی در مکه گرد آمده و دست همکاری و همگرایی به سوی یکدیگر دراز کردهاند؛ رخدادی که سعودیها با انتخاب این زمان و مکان نمادین مایلند یادآور پیمان حِلفالفضول در حجاز باشد؛ پیمانی که پیامبر اسلام نیز پیش از بعثت در آن مشارکت داشت و بعدها از آن به نیکی یاد کرد.
البته انگیزههای سه طرف یکسان نیست.
عربستان سعودی بیش از هر چیز تحت تأثیر نگرانیهای امنیتی خود قرار دارد؛ از تهدید ناشی از نفوذ ایران بر حوثیها گرفته تا تردید نسبت به کارآمدی نظام امنیتی متکی بر آمریکا پس از جنگ اخیر.
ترکیه این پیمان را بیشتر در چارچوب موازنهسازی منطقهای، بهویژه در برابر افزایش نقش و نفوذ اسرائیل، دنبال میکند. آنکارا نگران آن است که شکلگیری ترتیبات امنیتی جدید در خاورمیانه، بدون حضور مؤثر ترکیه رقم بخورد.
پاکستان انگیزههای متفاوت و غیرمستقیمتری دارد؛ از موازنهسازی در برابر رقیب بزرگ خود، هند، تا تقویت جایگاه خود در برابر ترتیبات نوظهور منطقهای میان اسرائیل، هند و برخی کشورهای عربی نظیر امارات متحده عربی. البته اسلامآباد و آنکارا هر دو نیمنگاهی نیز به ظرفیتهای اقتصادی و سرمایهگذاری گسترده عربستان دارند.
با این حال، ارزیابی تأثیر واقعی و میزان دوام این پیمان تنها در آزمونهای عملی آینده ممکن خواهد بود. بانیان پیمان تأکید کردهاند که این اتحاد علیه هیچ کشوری نیست و راه برای پیوستن دیگر کشورها نیز باز است.
مصر، به عنوان یکی از نزدیکترین گزینههای احتمالی، فعلاً ترجیح داده است در حاشیه بماند. ورود مصر میتواند وزن عربی و نظامی این پیمان را افزایش دهد و به کسانی که از تعبیر «ناتوی سنی» استفاده میکنند، انگیزه بیشتری بدهد.
اما پرسش اساسی این است: چنین ائتلافی در برابر چه کسی شکل میگیرد؟ ایران شیعی یا اسرائیل عبری؟
سالها جمهوری اسلامی به درستی رقبای منطقهای خود را به دلیل نزدیکی با اسرائیل و شکلگیری آنچه «محور عبری ـ عربی» میخواند، مورد انتقاد قرار میداد. اکنون ظاهرا شاهد شکلگیری نوعی موازنه جدید هستیم که در آن ترکیه، کشورهای عربی و پاکستان، هر یک با انگیزههای متفاوت، در برابر افزایش نفوذ ایران و قدرت منطقهای اسرائیل به همکاری نزدیکتری روی آوردهاند.
پیامدهای جنگ اخیر و برداشت برخی کشورهای منطقه از ناکارآمدی ترتیبات امنیتی پیشین، در پیدایش این وضعیت بیتأثیر نبوده است. با این حال، مسیر نهایی این پیمان را پویاییهای سیال ژئوپلیتیک منطقه، واکنش سایر بازیگران و میزان پایبندی اعضا به تعهدات خود مشخص خواهد کرد. نباید فراموش کرد که خاورمیانه سرشار از ائتلافها و شکافهای گذراست؛ از ائتلاف منطقهای ضد حوثیها به رهبری عربستان و امارات که بعدها به رقابت میان خود این دو کشور انجامید، تا ائتلاف بینالمللی علیه داعش به زعامت آمریکا. ائتلافی که عملاً از مبارزه با یک گروه تروریستی فراتر رفت و به یک ناظر-بازیگر در تشک کشتی جنگ داخلی سوریه و به تعبیری یکی از صحنههای اصلی رقابتهای بزرگتر خاورمیانه تبدیل شد.
در یک قیاس تاریخی معنادار، میتوان به ائتلاف «۶+۲» پس از جنگ اول خلیج فارس نیز اشاره کرد. پس از شکست صدام در کویت و در عصر جهان تکقطبی، شش کشور شورای همکاری خلیج فارس به همراه مصر و سوریه، با حمایت آمریکا، چارچوبی امنیتی برای مهار همزمان عراق و ایران شکل دادند.
اما این ابتکار از مرحله کاغذ فراتر نرفت و کشورهای خلیج فارس در ادامه، بیش از پیش به سمت تضمینهای امنیتی مستقیمتر با آمریکا حرکت کردند. البته جهان امروز با آن دوره تفاوتهای اساسی دارد و قدرتهای منطقهای نقش و عاملیت بیشتری یافتهاند. با این حال، دشوار است تصور کنیم که پیمان مکه بدون نوعی همسویی یا همراهی واشنگتن بتواند به یک متغیر تعیینکننده در معماری امنیتی خاورمیانه تبدیل شود.

اگر بپذیریم موزه عالیترین مرتبه یک نهاد فرهنگی است، از همین رو یکی از شاخصهای توسعهیافتگی هر جامعه را میتوان در شمار موزههای آن و نسبت میان موزه و مردم و حاکمیت آن جامعه جستوجو کرد، آنگاه روشن میشود تأسیس یک موزه هرچند اقدامی ارزشمند است، اما حفظ و استمرار حیات آن در جامعهای که در آن شکل گرفته، ارزشی به مراتب بیشتر دارد. شادروان مهندس کازرونی، رئیس پیشین سازمان میراث فرهنگی کشور در دوران مسئولیت خود خدمات ارزندهای در مسیر توسعه و اعتلای میراث فرهنگی ایران انجام داد؛ خدماتی که بیتردید هرگز از خاطره دوستداران فرهنگ و تاریخ این سرزمین زدوده نخواهد شد. با این همه تصمیمی نادرست در کارنامه ایشان باقی مانده که همواره محل پرسش و نقد بوده است. ایشان با توجه به وضعیت نامناسب ساختمان موزه هنرهای تزئینی ایران در خیابان کریمخان دستور تعطیلی آن موزه و انتقال آثارش را صادر کرد؛ بخشی از آثار به موزه هنرهای تزئینی اصفهان و بخشی دیگر به موزه میرعماد در مجموعه سعدآباد منتقل شد. اگرچه در پی این تصمیم عملا دو موزه دیگر در اصفهان و تهران شکل گرفت اما تعطیلکردن یک موزه به هر دلیل اقدامی مذموم و همین امر سبب شده است آن خدمت بزرگ همواره در سایه این تصمیم قرار گیرد. اکنون پس از گذشت نزدیک به سه دهه از آن رویداد، موزه هنرهای تزئینی اصفهان که خود یادگار همان تصمیم است، بار دیگر با سرنوشتی مشابه روبهرو شده است. پس از جنگ ۴۰روزه ایران با آمریکا و اسرائیل و آسیبهایی که بر اثر موج انفجار ناشی از اصابت راکت به ساختمان استانداری اصفهان و بناهای پیرامون آن وارد شد، موزه هنرهای تزئینی نیز دچار خسارت شد. در این شرایط، استانداری اصفهان که نمایندگی دولت در استان را برعهده دارد، اعلام کرده است به دلیل کمبود اعتبارات سازمان میراث فرهنگی برای مرمت و بازسازی موزه این بنا پس از انجام تعمیرات به طور موقت و برای مدت دو سال در اختیار استانداری قرار گیرد تا فعالیتهای آن نهاد در این ساختمان ادامه یابد؛ یعنی استانداری که خود در جریان حمله آسیب دیده، موقتا به ساختمانی منتقل شود که آن نیز از همان حادثه آسیب دیده است. به هر صورت این استدلال که سازمان میراث فرهنگی اعتبار کافی در اختیار ندارد، استدلالی پذیرفتنی نیست. همه این اعتبارات از بودجه عمومی کشور و مالیات مردم تأمین میشود. بودجهای که استانداری برای این منظور هزینه خواهد کرد نیز از منبعی جداگانه فراهم نشده، بلکه همان سرمایه ملی است که از سوی دولت تخصیص مییابد. بنابراین نمیتوان چنین وانمود کرد که بودجه استانداری ماهیتی مستقل از اعتبارات عمومی کشور دارد. اگر سازمان میراث فرهنگی در نظر دارد در این شرایط به استانداری اصفهان یاری رساند، میتواند ساختمان ریس کارخانه ریسندگی -که با وسعتی نزدیک به ۷۰ هزار مترمربع در اختیار آن سازمان قرار دارد و هنوز به موزه تبدیل نشده است- برای استقرار موقت استانداری در نظر بگیرد. هرچند باید پذیرفت تبدیل یک مجموعه صنعتی به استانداری نیز از منظر فرهنگی مرتبهای فروتر از تبدیل آن به موزه خواهد داشت. با این همه با توجه به شرایط امروز کشور و ضرورت همدلی و همکاری میان نهادها، میتوان چنین تصمیمی را تا اندازهای توجیه کرد، اما تعطیلشدن موزه هنرهای تزئینی تحت هیچ شرایطی پذیرفتنی نیست. اگر چنین اتفاقی رخ دهد، این تصمیم نیز همچون تعطیلی موزه هنرهای تزئینی تهران به عنوان نقطهای تاریک در کارنامه میراث فرهنگی و دولت وقت باقی خواهد ماند. با توجه به پیشینه فرهنگی استاندار اصفهان، انتظار از ایشان بیش از دیگر مسئولان است که ضمن اهتمام به مرمت و نجاتبخشی آثار آسیبدیده اصفهان، راهکار احیای ساختمان استانداری را در مکانی دیگر دنبال کنند تا موزه هنرهای تزئینی که خود بخشی از حافظه فرهنگی این سرزمین است، همچنان به حیات فرهنگی خویش ادامه دهد.

حامد رحیمپور

علیرضا نصر اصفهانی و امیرحسین رهبر
ایران پساجنگ رمضان در نقطهای ایستاده است که میتواند مسیر خود را از «واکنش به بحرانها» به «هدایت آگاهانه آینده» تغییر دهد؛ اما کیفیت صورتبندی نهادی این تغییر تعیین میکند که آیا کشور بار دیگر به تورم اداری، تکثیر ساختارهای موازی و اصطکاک نهادی گرفتار میشود یا میتواند به یک الگوی تازه از «حکمرانی پیشرفت» و «نهاد راهبر توسعه» دست یابد. مسئله اصلی در این لحظه، بیش از آنکه تأسیس نهادهای جدید باشد، بازآرایی کارکرد نهادهای موجود بر مدار مأموریتهای ملی است. از این منظر، پرسش راهبردی آن است که چگونه میتوان بدون افزودن واحد اداری تازه به ساختار کشور، باتکیهبر ظرفیتهای مستقر، یک معماری مأموریتمحور برای پیشرفت ساخت که هم کارآمدی حاکمیتی را ارتقا دهد و هم بُعد مردمی پیشرفت را از سطح شعار به سطح سازوکار عملیاتی منتقل کند.
پاسخ پیشنهادی این یادداشت بر مفهوم «نگاشت نهادی مأموریتها» استوار است. معنای این مفهوم آن است که بهجای آنکه ابتدا یک سازمان فراگیر طراحی شود و سپس مأموریتها به آن واگذار گردد، خود مأموریتهای ملی بهصورت روشن، محدود، اولویتدار، زمانمند و قابلسنجش تعریف شوند و سپس نقشهای مشخص میان نهادهای موجود برای تحقق آنها توزیع شود. در این چهارچوب، موضوع اصلی از «چه سازمانی داشته باشیم» به «چه مأموریتهایی را به طور رسمی در سطح عالی حکمرانی میپذیریم، چگونه آنها را به زبان تصمیمگیری روزمره دولت ترجمه میکنیم و با چه سازوکارهایی آنها را پایش مینماییم» منتقل میشود. این جابهجایی کانون توجه، راهی برای عبور از بنبست ساختارسازیهای جدید و حرکت بهسوی حکمرانی مأموریتمحور است؛ حکمرانیای که بتواند مأموریتهایی از جنس «تثبیت موقعیت ایران در زنجیرههای ارزش منطقهای»، «افزایش تابآوری زیرساختهای حیاتی در برابر مخاطرات ترکیبی» و «جهش بهرهوری انرژی» را بهصورت منسجم دنبال کند.
در این سطح، «مجمع تشخیص مصلحت نظام» میتواند نقطه کانونی تعیین جهت باشد؛ نه به معنای توسعه تشکیلات اداری، بلکه از منظر راهبری کلان پیشرفت. جایگاه مجمع در این معماری، شناسایی و تصویب مجموعهای محدود از «مأموریتهای ملی» در امتداد «سیاستهای کلی نظام» و تبدیل آنها به قطبنماهای پایدار حکمرانی است. اهمیت این امر در آن است که مأموریتها صرفاً در سطح شعار باقی نمانند، بلکه در قالب اهداف مشخص، شاخصدار و زماندار تعریف شوند و از همان ابتدا نسبت آنها با ظرفیتهای استانی، محلی و اجتماعی نیز روشن شود. بهاینترتیب، مأموریتهای ملی نه صرفاً برنامههایی دولتی، بلکه صورتبندیهایی حاکمیتی خواهند بود که همه ارکان کشور باید نسبت خود را با آنها تعیین کنند.
برایناساس، نقش «سازمان برنامهوبودجه» نیز باید دگرگون شود. این سازمان در معماری جدید، نه صرفاً متولی توزیع ردیفهای اعتباری میان دستگاهها، بلکه نقطه اتصال مأموریتهای ملی با ابزارهای واقعی سیاستگذاری است. ضعف اصلی الگوی کنونی آن است که منطق تخصیص منابع هنوز بیش از آنکه مأموریتمحور باشد، دستگاهمحور و پروژهمحور است. درحالیکه در معماری پیشنهادی، هر ردیف بودجه، هر مشوق، هر مجوز سرمایهگذاری و هر اصلاح مقرره باید نسبت خود را با مأموریتهای مصوب و با نقشه محلی اجرای آنها روشن کند. این امر مستلزم ایجاد تیمهای کوچک و چندرشتهای در درون ساختار موجود سازمان است که برای هر مأموریت، ترکیب مناسبی از ابزارهای بودجهای، مقرراتی، حمایتی، فناورانه و محلهای را طراحی کنند. بدینسان، سازمان برنامه از یک توزیعکننده منابع به طراح زنجیره تحقق مأموریت بدل میشود.
در کنار آن، قوه مقننه باید از طریق «مرکز پژوهشهای مجلس»، مأموریتهای ملی را به نقشه قانونگذاری ترجمه کند. چنین نقشهای باید روشن سازد که کدام قوانین موجود مانع تحقق مأموریتها هستند، چه خلأهای حقوقی در حمایت از مشارکت مردم و حلقههای میانی وجود دارد و چه ابزارهای قانونی تازهای برای پشتیبانی از قراردادهای نوآورانه، ترتیبات محلهمحور و اشکال جدید همکاری دولت با نهادهای مردمی لازم است. اگر این پیوند میان مأموریت، قانونگذاری و مشارکت اجتماعی برقرار نشود، حتی بهترین طرحهای اجرایی نیز در بسترهای حقوقی نامتناسب فرسوده میشوند.
به همین ترتیب، در بخش نظارت نیز باید از الگوی صرفاً تخلفمحور به سمت نظارت مأموریتمحور حرکت کرد. سازمان بازرسی کل کشور و سایر نهادهای نظارتی میتوانند بخشی از ظرفیت خود را به این اختصاص دهند که هر دستگاه تا چه اندازه در جهت مأموریتهای ملی حرکت کرده و تا چه حد از ظرفیتهای مردمی و محلی برای تحقق آنها بهره برده است. این نوع نظارت، علاوه بر سلامت اداری، به کارآمدی مأموریتی و پاسخگویی راهبردی نیز توجه میکند.
بااینحال، مزیت واقعی این رویکرد زمانی آشکار میشود که با منطق «دموکراسی نسل دوم» پیوند بخورد. اگر مردمسالاری در نسل اول خود عمدتاً در قالب انتخابات، نمایندگی سیاسی و پاسخگویی رسمی تعریف میشد، در نسل دوم معنای آن گسترش میدان مشارکت مردم به حوزههای امنیت، اقتصاد، فرهنگ، سلامت، رفاه و حل مسئله در مقیاس زندگی واقعی است. در این معنا، مردم فقط رأیدهنده یا مخاطب سیاست عمومی نیستند، بلکه به بازیگران بالفعل تولید امنیت اجتماعی، تابآوری محلی، بهبود معیشت، کاهش آسیبها و پیشبرد مأموریتهای توسعهای تبدیل میشوند. از این منظر، پیشرفت در ایران پساجنگ تنها با طراحی مجدد سازوکارهای دولتی حاصل نمیشود، بلکه مستلزم آن است که معماری مأموریتمحور، مشارکت سازمانیافته مردم را نیز درون خود جای دهد. مردمیسازی در اینجا نه یک پیوست تبلیغاتی، بلکه بخشی از منطق کارکردی حکمرانی است؛ همان عنصری که میتواند اصطکاک میان چرخدندههای نهادی را کاهش دهد و حرکت هماهنگتر آنها را ممکن سازد.
بدر این چهارچوب، «حلقههای میانی» اهمیت راهبردی پیدا میکنند؛ شبکهها و نهادهایی که نه در سطح رسمی و متمرکز دولت قرار میگیرند و نه در سطح فردی و پراکنده مردم، بلکه میان این دو سطح پیوند برقرار میکنند. بسیج، شبکههای محلی، تشکلهای محلهمحور، همیاران و یاوران محله، نهادهای مردمی، سازمانهای غیردولتی، برخی بنیادها و مجموعههایی که به بدنه اجتماعی دسترسی واقعی دارند، میتوانند زبان دولت را به مسئله محلی ترجمه کنند و در جهت معکوس، مسئله واقعی مردم را به نظام تصمیمگیری منتقل سازند؛ اگر این ظرفیتها در معماری پیشرفت دیده نشوند، دولت در سطح کلان تصمیم میگیرد؛ ولی در سطح زندگی روزمره جامعه، فاقد دستوپای اجتماعی لازم برای اجرا، اقناع، پایش و اصلاح خواهد بود. ازاینرو، مردمیسازی باید در چهارچوب نگاشت نهادی مأموریتها بهعنوان جزء ساختاری معماری پیشرفت دیده شود، نه بهعنوان عنصر حاشیهای.
ایده «محلهمحوری» دولت چهاردهم نیز در همین چهارچوب معنای عمیقتری پیدا میکند. محله در این نگاه، صرفاً یک تقسیمبندی جغرافیایی یا اداری نیست، بلکه کوچکترین واحد عملیاتی سیاست عمومی و «سلول زنده حکمرانی اجتماعی» است. بسیاری از مسائل کشور از جمله فقر، نابرابری در دسترسی، افت کیفیت خدمات، فرسایش سرمایه اجتماعی، آسیبهای اجتماعی، ضعف پوشش سلامت، کمتحرکی فرهنگی و حتی برخی ابعاد امنیت نرم، در نهایت در سطح محله ظهور میکنند و در همان سطح نیز قابلتشخیصتر و قابلحلترند. قوت الگوی محلهمحوری در آن است که دولت را وادار میکند از منطق انتزاعی میانگینهای کلان به منطق مشاهده دقیق شکافهای پوشش و نیاز در مقیاس واقعی زندگی مردم نزدیک شود. وقتی یک محله بهعنوان واحد تعریفشده جمعیتی و خدماتی دیده شود، آنگاه میتوان مشخص کرد که چه تعداد از سالمندان، زنان سرپرست خانوار، بیماران، بیکاران، نوجوانان در معرض آسیب یا خانوادههای فاقد دسترسی مؤثر به خدمات در آن محله حضور دارند، کدام نهادها چه بخشی از آنها را پوشش میدهند و چه سهمی همچنان بیرون از پوشش باقی مانده است.
در چنین الگویی، مسجد، مدرسه، مرکز سلامت، پایگاه بسیج، خانه سلامت، ظرفیتهای شهرداری، جمعیت هلالاحمر، تشکلهای مردمی و دیگر پایگاههای اجتماعی، هر یک به «مرکز عملیات» محلی تبدیل میشوند. مقصود از مرکز عملیات، نقطهای برای تمرکز بوروکراتیک تازه نیست، بلکه گرهی برای اتصال داده، مشارکت، خدمترسانی، مسئلهشناسی و اقدام جمعی است. محلهمحوری در این معنا نه جایگزین نهادهای مدنی و نه رقیب آنهاست، بلکه میتواند میدان مشترکی باشد که در آن، دولت، نهادهای عمومی، تشکلهای مردمی، شبکههای مذهبی و غیرمذهبی و ظرفیتهای داوطلبانه در کنار هم روی مسئلههای واقعی مردم متمرکز میشوند. یکی از مزیتهای مهم این رویکرد آن است که مبنای عمل را نیاز واقعی محله و کرامت همه ساکنان آن قرار میدهد. در این نگاه، هرکس که در محله زندگی میکند، موضوع سیاست عمومی و شریک بالقوه در حل مسئله است.

علی کاکادزفولی
آشپزخانه بیبیسی فارسی در تازهترین پختوپز خود، به اصطلاح مستندی با عنوان «زبان رمز» را روی میز گذاشته؛ سفارشی سیاسی که در ظاهر به دنبال تحلیل واژگان رهبر شهید انقلاب اسلامی است اما در عمل، فرسنگها با استانداردهای حداقلی پژوهش فاصله دارد و تنها ورشکستگی متدولوژیک این شبکه را فاش میکند. سازندگان مسالهای را پیش میکشند که برای پاسخ به آن، ابزاری بهمراتب محدودتر از ادعای خود را در اختیار دارند. پرسش فیلم برخلاف ذهن سازندگان آن کوچک نیست: «آیتالله خامنهای در بیش از 3 دهه رهبری چگونه فکر کرده، گفتمانش چگونه تغییر کرده و این تغییرات چه چیزی درباره رفتار جمهوری اسلامی به ما میگوید؟» اما آدمهایی که به این پرسش پرداختهاند، آدمهای مناسبی نیستند و برای همین، حتی در همان مسیر خودشان یعنی تسویهحساب سیاسی با امام مجاهد شهید هم کلا به بیراهه رفتهاند. سازندگان مدعیاند حدود 5,5 میلیون کلمه از بیانات رهبر شهید را بررسی و از میانشان ۱۵۰ واژه مهم و پرتکرار را انتخاب کردهاند. بعد هم ادعا دارند این حجم عظیم از داده میتواند لایههایی پنهان از ذهنیت حکومت(!) را آشکار و به فهم «قواعد رفتاری حکومت ایران» کمک کند. مشکل دقیقا از همین فاصله میان پرسش و ابزار آغاز میشود. مستند دایره محدود واژگان را اندازه میگیرد و بعد هم از این دایره محدود میخواهد حوزه بسیار بزرگتر گفتمان را نه فقط بشناسد، بلکه داوری هم کند. بماند که حتی در همین 2 مرحله هم تناسبی وجود ندارد!
اما کار سازندگان به اینجا ختم نمیشود و با این ادعا که توانستهاند گفتمان رهبر شهید را بشناسند، قدم را فراتر گذاشته و از گفتمان به ذهنیت ایشان میرسند و عجیبتر از همه، سرانجام از ذهنیت مورد ادعا، منطق رفتار نظام جمهوری اسلامی را تعیین میکنند! در واقع، مهمترین ایراد مستند در همین پرشهای پیاپی میان 4 سطح متفاوت تحلیل است.
ناتوانی ذهن تکبعدی سازندگان از درک پیچیدگیهای سیاست ایران
پیشفرض پنهان مستند این است که گویی «نظام» را با «رهبر» یکی گرفته و از خلال بیانات رهبر شهید میخواهد به منطق کلی جمهوری اسلامی برسد. این همارزی، حتی در ساختاری بهشدت متمرکز هم سادهسازی افراطی واقعیت سیاسی است، چه رسد به ساختار عریض و طویل جمهوری اسلامی با تمام کارکردها و نقایصش.
جمهوری اسلامی ایران حاصل برهمکنش مجموعهای از نهادها، بروکراسیها، نیروهای امنیتی و نظامی، دولتها، شبکههای اقتصادی، روحانیت، منافع سازمانی و منازعات درونحاکمیتی است. اتفاقا بسیاری از تصمیمها و سیاستها نتیجه چانهزنی، محدودیت نهادی، ملاحظات اجرایی و موازنه نیروهاست، نه تصمیم شخصی رهبر و البته این مساله، از محدوده اختیارات ولی فقیه چیزی کم نمیکند.
مشی رهبر شهید این بود که تا حد امکان تصمیمات و سیاستها نهادی پیش برود و در موارد محدودی که به مسائل کلان ملی مربوط میشد و ورود میکردند، این ورود، هم منطبق بر وظایف قانونی معظمله بود و هم از سر مداخله شخصی نبود، بلکه جایی بود که نهادها نمیتوانستند از پس مدیریت اوضاع برآیند. این تقلیل، پیچیدگی ساخت قدرت را حذف کرده و از یک تحلیل شخصمحور، نتیجهای ساختارمحور میسازد! نتیجهای که دامنهاش بسیار بزرگتر از شواهدی است که مستند واقعا در اختیار دارد.
این تقلیلگرایی به شیوههای دیگر در سراسر مستند حضور دارد؛ مثلا یکی دیگر از پیشفرضهای سازندگان این بوده که افزایش کاربرد یک واژه الزاما از افزایش اهمیت آن در «ذهن» گوینده خبر میدهد و سپس، این نتیجه گرفته میشود که مثلا اگر رهبر شهید در دورهای 2 برابر گذشته از «دشمن» سخن گفتهاند، به این معناست که مفهوم دشمن در ذهن ایشان 2 برابر مهمتر شده است اما این نتیجه نادرست است، چون این نکته بسیار بدیهی است که بیانات عمومی حضرت آیتاللهالعظمی شهید سیدعلی خامنهای، در نسبت با عوامل مختلفی چون مخاطبان، مناسبتها، رخدادهای روز، راهبردها، موضوع جلسه و وضعیت بینالمللی ایراد شدهاند، نه اینکه تنها حاصل انتخاب شخصی ایشان در فضایی غیرزمانمند باشند. سازندگان از درک این نکته پیش پا افتاده ناتوان بودهاند و چنان تفسیر کردهاند که گویی بسامد کلمات، دستگاه تصویربرداری از ذهن گوینده آنهاست.
مخاطب بیانات نیز متغیر تعیینکننده دیگری است که در تفسیر سازندگان نادیده گرفته شده. فرض کنیم سهم بیشتری از متنهای یک دوره مربوط به دیدارهای نظامی باشد، آیا عجیب است که آمار واژگانی چون دشمن، امنیت، قدرت، مقاومت و شهید بالا برود؟ یا اگر تعداد بیشتری از فرمایشات ثبتشده متعلق به دیدار دانشگاهیان باشد، چرا باید افزایش واژگانی مانند علم، دانشگاه یا جوان را تحول ذهنی تلقی کرد؟!
مهمتر از مخاطب، تاریخ است. مستند فقط کلمات را میبیند و به ظرف زمانی تولید آنها توجهی ندارد. افزایش کاربرد واژه «تحریم» در سالهایی که اقتصاد ایران زیر شدیدترین تحریمها بوده، به طور طبیعی نتیجه ورود تحریم به مرکز واقعیت سیاسی کشور بوده و افزایش کاربرد «فتنه» پس از اتفاقات سال 88 واکنش مستقیم به رخدادهایی مشخص است. همانگونه که اگر همهگیری اتفاق نمیافتاد، «کرونا» و «واکسن» نیز به کار گرفته نمیشد. در واقع، یک رویداد تاریخی باعث افزایش استفاده از واژه شده اما سازندگان مستند نتیجه میگیرند افزایش آمار واژه شاهدی درباره تغییر ذهن گوینده آنهاست!
همین مساله درباره ادعای دیگر مستند، یعنی کاهش واژههایی مانند «خدا»، «الله»، «دین» و «قرآن» وجود دارد. یک نظام انقلابی در مرحله تأسیس، زبان متفاوتی از یک نظام مستقر دارد. در دوره انقلاب و سالهای نخست، مساله اصلی تولید مشروعیت، بسیج ایدئولوژیک و تعریف نظم جدید است. در مرحله استقرار و سپس تثبیت، زبان حکومت ناگزیر با مدیریت، اقتصاد، امنیت، توسعه نظامی، سیاست خارجی و اداره بحرانها درگیر میشود. ممکن است یک مفهوم ایدئولوژیک دقیقا به دلیل تثبیت، کمتر نیاز به تصریح داشته باشد. برای مردمی که قانون اساسی جمهوری اسلامی را پذیرفتهاند، لازم نیست در هر سخنرانی دوباره اسلامی بودن حکومت را اثبات کرد.
مستند سعی دارد از کاهش بسامد واژگانی چون «خدا»، «دین»، «قرآن» یا «اسلام» عقبنشینی ایدئولوژیک جمهوری اسلامی را نتیجه بگیرد، در حالی که این تغییر را باید در نسبت با مسیر طبیعی یک نظام انقلابی از مرحله تأسیس به استقرار و تثبیت فهم کرد. جمهوری اسلامی در سالهای نخست باید مبانی هویتی، دینی و مشروعیتبخش خود را با صراحت بیشتری صورتبندی و تکرار میکرد، زیرا در حال تأسیس نظمی تازه، بسیج اجتماعی و تعریف مرزهای سیاسی و ارزشی خود بود اما نظامی که پس از چند دهه نهادهایش شکل گرفته، قانون اساسیاش تثبیت شده و هویت اسلامی آن به چارچوب بدیهی ساخت سیاسی و هویت اجتماعی غالب جامعه تبدیل شده، دیگر ضرورتی ندارد در هر موقعیت همان مبانی نخستین را با همان فراوانی لفظی بازگو کند.
در این مرحله، مفاهیم دینی از سطح موضوعات مورد تأکید به سطح «مبانی مفروض» ارتقا یافتهاند و بیانات امام شهید نیز طبیعی است بیش از گذشته متوجه مسائل حکمرانی، اقتصاد، امنیت، قدرت ملی، سیاست خارجی و مواجهه با مشکلات واقعی کشور شود. خطای مستند آنجاست که تحول زبان نظام سیاسی تثبیتشده را به جای نشانه بلوغ و تغییر اقتضائات حکمرانی، بهسادگی به تغییر در باورهای بنیادین آن نسبت میدهد.
دیکتاتورهای دیتا با شکنجه آمار، از واقعیت اعتراف اجباری میگیرند!
صرف نظر از محتوا و نتایج مغرضانه، مستند از نظر روشی دارای اشکالات عدیده و اساسی است؛ حتی در سطح آماری نیز انتخاب «رتبه واژهها» کار دقیقی نیست. توضیح داده شده چون حجم متن دورهها متفاوت بوده، رتبه واژهها را مقایسه کرده است؛ مثلا حجم پیکره دوره رفسنجانی ۱,۶ میلیون کلمه و دوره روحانی ۱,۲ میلیون کلمه بوده اما این دقیقاً مسالهای است که با «فراوانی نسبی» حل میشود؛ مثلا تعداد استفاده از واژه به ازای 100 هزار یا یک میلیون کلمه. استفاده از رتبه، اطلاعات را از بین میبرد به این دلیل که ممکن است کاربرد واقعی یک واژه تقریبا ثابت باشد اما چون چند واژه دیگر سقوط کردهاند، رتبه آن بالا برود. یا ممکن است سهم یک کلمه بهشدت افزایش یافته باشد ولی رتبهاش تغییر چندانی نکند. روشن است چنین روشی فضای بیشتری برای برجستهسازی گزینشی فراهم میکند. اگر سازندگان واقعا به دنبال فهم واقعیت بودند و نه تسویهحساب سیاسی، میتوانستند برای نتیجهگیری دقیقتر، شاخص شفافتری را انتخاب کنند، نه یک شاخص مبهم را!
مشکل دیگر نبود خط مبنای بیرونی است. فرض کنیم واژه «تحریم» در فرمایشات رهبر شهید انقلاب اسلامی 5 برابر شده باشد. خب! در همان فاصله در سخنان رؤسای جمهور چقدر افزایش یافته؟ در نماز جمعه؟ در روزنامههای کشور؟ در بیانیههای وزارت امور خارجه؟ حتی در رسانههای مخالف جمهوری اسلامی؟ اگر واژه تحریم در کل زبان سیاسی ایران 5 برابر شده باشد، افزایش آن در بیانات معظمله لزوما ویژگی گفتمان ایشان نیست، ویژگی یک دوره تاریخی است. بدون چنین مقایسهای، فیلم بارها چیزی را که شاید اثر زمانه باشد، به ویژگی گفتمانی رهبر شهید تبدیل میکند.
رمزگشایی از فرآیند بنجلسازی اطلاعات در شبکه سلطنتی بیبیسی
شاید بنیادیترین مشکل مستند در اتاق تدوین شکل میگیرد، چون معیار انتخاب یافتهها، موارد نقض و دادههای کنار گذاشتهشده روشن نیست. مستند به جای آزمودن روایت خود با دادهها، دادهها را برای تأیید همان روایت سیاسی مدنظر خود گزینش کرده است. گذشته از اشکالات روشی و تحلیلی فاحش، این مستند حتی در سطح ادعاهای ظاهری خود بیبیسی فارسی هم نیست. شاید درست این باشد که بگوییم این مستند در حقیقت از ذهن سازندگانش رمزگشایی میکند که چگونه برای تأیید پاسخی از پیش موجود، آمارهایی را که حتی دقت و صحت آنها هم چندان معلوم نیست، به کار گرفتهاند.